تبليغاتX
ミ...Insomniac... ミ

ミ...Insomniac... ミ

انگار دلت سخت تنگ شده باشد برای کسی.نه برای کسانی!! انگار دلت بخواهد خانه ای داشته باشی در آب. انگار بخواهی خالص باشی پاک پاک ولی همه چیز برگردد .انگار دست هایت را از شب تا صبح بشویی .سیاهی شب سفید شود ولی دست های تو نه. انگار جهان به این فراخی برایت تنگ شده باشد .انگار بغض خفه ات کند. انگار غم شده باشد . . . !!انگار کلمه ها و واژه ها مثل مار و عقرب یا مثل . . . از دهانت بریزد بیرون .انگار خدا را گم کرده باشی درمیان خانه اش. انگار دلت برای معصومیت خودت بسوزد.  انگار هی زار بزنی و زار بزنی هی قول بدهی به خودت و هی بزنی زیرش .انگار سردت شده باشد پناه بگیری در گرمای فنجان قهوه ات. انگار عرق کرده باشی و چشمانت از فرط عرق تصاویر مبهمی ببیند .انگار هیچ چیز ارضایت نکند نه کتاب نه ساز نه شعر نه حرف و جمله های قشنگ نه روایت نه عکس های گذشته و نه این زندگی .انگار به شک افتاده باشی .انگار غرق شده باشی در کنج اتاق خودت . . .

پ.ن:سهم من یخ زده است . . .

بعدا نوشت:میگم این لینکدونی من کجا گذاشته رفته واسه خودش!!!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت20:53توسط تعریف نشده! | |

من عاشقان ناتوان را..عشق های بی امان را دوست دارم..مادران را..قلبهای پاکشان را..اشکهای نابشان را..دستهای گرمشان را..حرفهای از صمیم قلبشان را..شوروشوق چشمشان را..من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم..من دروغ بچگان را..شیطنتهای همیشه بکرشان را..رازشان را..پاکی احساسشان را..خنده های شادشان را..دستهای کوچک وپربارشان را..هر نگاه خالی از نیرنگشان را..اعتماد خالی از تردیدشان را..من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم..نازهای معشوقان زمان را..دل شکستنهای بی منظورشان را..بوسه های گرمشان را..قهرهای تلخشان را..آشتیهای زود هنگامشان را..عشقهای آتشین و پر رنگشان را..قلبهای بی تاب و تنگشان را..آشنایی های پرلبخند شان را..و خداحافظی های پر اشکشان را..گریه های شوقشان را..ضربه های قلبشان را..حرفهای بی حد و مرزشان را..من تمام عشق های جاودان را دوست دارم..لیلی و مجنونمان را..خسرو و شیرینمان را..کوه کن فرهادمان را..

یادم آ مد من خدا را و خودم را وجهان را

دوست دارم...

دوست دارم...

دوست دارم...

می پرستم...

تا ابد هر جا که هستم

انتظار نوشت:راستی چه قدر تا آخرین لحظه باقی مانده ..کی میشود ثانیه ها به پایان برسد..و تو بگویی : انا المهدی.

پی نوشت:دلم ماکارونی می خواد

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت18:54توسط تعریف نشده! | |

چشمه‌هاي خروشان تو را مي‌شناسند
موج‌هاي پريشان تو را مي‌شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ‌هاي بيابان تو را مي‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي‌شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي‌شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند

قیصر امین پور

پ.ن:گرچه نيستم آهو ولي هستم گدايت يا رضا . . .

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت0:40توسط تعریف نشده! |

 

گاهی وقتا توی زندگی آدما لحظه ای متولد میشه که روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه.مثل وقتی که یک نفر رو خیلی دوست دارن.مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه.این جور موقع ها آدما حاضرن همه هستی شون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه دلتنگی اون فرد رو ببینن!

گاهی وقتا آدما خیلی از هم فاصله دارن.چیزی حدود  هزار سال نوری!این جور موقعا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن.بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن.لهجه نگاه همدیگرو با تمام وجود حس کنن و . . .

گاهی وقتا آدما می تونن بعد از قرن ها برای چند لحظه دوست داشتنی ترین فرد زندگیشون رو ببینن.این جور موقعا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا زمان برای همیشه متوقف بشه!

می خوام فقط یه چیزی رو بدونی.فقط یه چیزو:

تمام گاهی وقتای زندگی آدما همیشه های زندگی منه! ! !

پ.ن۱:من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است...

پ.ن۲:همیشه مجبوری بایستی و به آنچه پشت سرت افتاده است بنگری.چرا که زندگی چمدانی است که...هیچ گاه درش کاملا بسته نمی شود! ! !    میلاد تهرانی

آهنگ نوشت:I can be your hero baby

بعدا نوشت:بروزم در SoMeBoDy Is Me

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت2:20توسط تعریف نشده! | |

من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم

ولي از آينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم ، پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من!

حسین پناهی

پ.ن۱:ما چیستیم؟
        جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،
        که خاطرات کهکشان ها را
        مغشوش می کنیم !

پ.ن۲: آهنگ my immortal رو می تونین از اینجا دانلود کنین.

پ.ن۳:ترجمه آهنگ رو هم در ادامه مطلب گذاشتم. 

پ.ن۴:سارا جون ببخش که دیر شد.

پ.ن۵:دعام کنین ۲آبان بافتمو خوب بدم:(

پ.ن۶: ۱۳ آبان هم که . . .

پ.ن۷:روز دختر رو  پیشاپیش تبریک میگم.


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت23:36توسط تعریف نشده! | |

قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور کرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد!
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!

عرفان نظرآهاری

پ.ن۱:به من چیزی بگو از عشق...از این حالی که من دارم...من از احساس شک کردن...به احساس تو بیزارم...تو هم شاید شبیه من...تو این برزخ گرفتاری...تو هم شاید نمی دونی...چه احساسی به من داری.

این آهنگ رو خیلی دوست دارم.می تونین از اینجا دانلودش کنین.

پ.ن۲:بازی وبلاگی به پیشنهاد منیژه جون در ادامه مطلب.


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت19:56توسط تعریف نشده! | |

coffee-cup-web1

سکوت مبهم فنجان را در تاریکی سرد و نمور فضا که گوئی سالهاست به پا خواستن را انتظار میکشد میشنوی؟!من همچنان فنجان که نه چون قهوه ته نشین شده ام...!قهوه طعم  تنهائی من است...!!!سکوتم را بشکن...!فضای خلوتم را بشکن...!فنجانم را بشکن...!وبشکن بشکنی به راه انداز که طعم تنهائی ندهد!!!

سالهاست ، که گوئی قرنهاست...!شکستن برایم طعم تلخ و گوارای تنهائیست...

    عشق،

             امید،

                   آرزو،

                         غرور...شکست!!!

اینجا چیزی دیگر به نام آرامش تقسیم نمیکنند!دیر رسیده ایم...!خاک روبه هایش را هم فروختند...!بیا فراموش کنیم که:

 بود!

 که هست!

    که خواهد بود!

         که نه!!!

             که باید بود!

               که باید باشد!

          این خود میتواند دلیل آرامش باشد...

درددل نوشت۱:من از این خنده های مصنوعی خسته ام...من از نگاه های هرزه مردم این شهر خسته ام...من از این حس تلخ خسته ام...من اینجا تنهایی را نفس می کشم...

درددل نوشت۲:...!!...!!بگذریم.

پی نوشت:ای همه وجود من نبود تو نبود من...

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت20:53توسط تعریف نشده! |

بروزم در http://somebody-is-me.blogfa.com


با من تماس بگیر 

خدایا

حتی هزار بار

وقتی كه نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار...

پ.ن۱:پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را گرامی دار.زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.تو اما در پی زخمی بزرگ باش تا نوشدارویی شگفت بخواهد .و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست.و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.او که نامش خداوند است.   عرفان نظرآهاری

پ.ن۲:پرده را برداریم: بگذاریم که احساس هوایی بخورد.بگذاریم بلوغ ٬ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.    سهراب سپهری

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت12:11توسط تعریف نشده! | |

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

پ.ن۱:سلام و پوزش بخاطر تاخیر چند روزه.

پ.ن۲:و من هستم و تنهایی که گاهی لذت بخش و گاهی آزار دهنده است .

پ.ن۳:گاه حرف هایم آن چنان عریان می شوند که از ظاهر شدن در پیش چشمان مخاطب شرم می کنند...!

پ.ن۴:دو بازی در ادامه مطلب به پیشنهاد شاید کمی ساده تر


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت23:46توسط تعریف نشده! | |

 

. . . زندگي راستي چه زود مي‌گذرد. انگار همين ديروز بود. درازناي درد را مي‌گويم که از بند انگشت شروع مي‌شد و تا فرق سر تير مي‌کشيد.
درد که مي‌گويم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شايد آنقدر تلخ و عذاب‌آور که مثل شکنجه.
معلم خط را مي‌گويم. قلم‌هاي ني را که يادت هست؟ بارها از خودمان پرسيديم چرا وقتي معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگي انگشتانمان را در بند بند ني ضرب مي‌کرد، قلم ني نمي‌شکست!؟

راستي که چه قلم‌هايي داشتيم. چه شيشه‌هاي مرکب‌هايي. چه ليقه‌هاي دواتي. . . يادت هست؟ چه خطي مي‌نوشتيم. «جور استاد به از مهر پدر» چه مي‌دانستيم. شايد هم استاد خط داشت جور مهر پدر را مي‌کشيد و ما نمي‌فهميديم.
حرف مادر را يادت هست؟ اينکه: «بچه جون تو هنوز نمي‌فهمي. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله» و عجيب اينکه امروز و هنوز هم نمي‌فهميم. اينکه چرا و چطور يک معلم مي‌توانست آنهمه بد باشد.

ولي نه. از حق هم نبايد گذشت. معلم‌ها همه هم آنقدرها بد نبودند. از اجبار و اتفاقي که شايد چند نفري را هم به کلاس و لباس معلم‌ها کشانده بود بگذريم، به گذار ايثار و مدرا و محبت مي‌رسيم که بسياري از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.
چارسوق اين گذر به شمع وجود آن نازنينان روشن بود، و هم آنان، قلندران بيدار شب‌هاي بلند ندانستن‌هاي من و تو بودند. پس، يادشان در تاريک‌خانۀ خاطر ما روشن باد.

راستي که اين قافلۀ عمر چه زود مي‌گذرد! اول مهر ماه سالي که پشت نيمکت مدرسه‌اي در جايي از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادري‌مان بود، تا امروز اول مهر ماه که ايستاده يا نشسته‌اي در گوشه‌اي از سرزميني که پدري نيست و زبانش هر چه که هست، مادري نيست.

راستي که چقدر دلم تنگ است براي آن نيمکت چوبي رو به تخته سياه مدرسه‌ام. براي همهۀ بچه‌ها در حياط مدرسه. براي نقشۀ ايراني که آنجا در کلاس و بر ديوار آويزان بود. براي صداي گرم و روشن معلمم که به زبان مادري از سرزمين پدري مي‌گفت. . .

و بالاخره که امروز، در خطي از مدارات دوم يا سوم زمين باز به هم مي‌رسيم. با کوله‌باري از خاطرات و يادها. خاطرات و يادهايي که در گذران اينهمه سال جاي جاي کمرنگ و بيرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمي موهاي من و تو. به هم مي‌رسيم. نگفته، انگار که گفته‌ايم، گذشته‌ها گذشته. حالا ديگر نگران سرزمين پدري‌امان هستيم و زبان مادري بچه‌هايمان.

قافلۀ عمر مي‌گذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نيز با اين قافله همراهيم و مي‌رويم. خاطرات و يادهايمان پاک و کمرنگ مي‌شود. رشته‌هاي نقره‌اي و سفيدي که به نقد جواني خريده‌ايم، زينت موهايمان مي‌شود و نگاه‌هايمان نگران آينده است. ما ـ من و تو ـ ما همدرس و مدرسه‌اي‌هاي قديم. همکلاسي‌هاي آن‌روزها . . .

پ.ن۱:یادش بخیر حس زیبای کودکی...حس تازگی...حس رقابت برای نشستن رو نیمکت ردیف اول...مدادهای رنگی و نقاشی های کج و معوج...حس بازی تو حیاط مدرسه...حس زیبای به صدا دراومدن زنگ رفتن به خونه...حس کندن مقنعه و گذاشتنش تو کیف تو راه برگشت به خونه...طعم اون اخته غیربهداشتی از مغازه های غیربهداشتی ترش...حس دوویدن...حس رهایی...یادش بخیر!!

پ.ن۲:«. . . «آ» بعد هم «ب». نقطۀ «ب» را که گذاشتم، ضربۀ چوب آمد توي سرم. يعني اشتباه نوشته بودم؟ کلمۀ «آب» را؟ نه، اشتباه نبود. با آن‌همه شور و شوق آموختن، «آب»، «بابا» و چند کلمۀ ديگر را پيش از مدرسه ياد گرفته بودم. پس چرا چوب مي‌خوردم؟ اين راه و رسم مدرسه است که روز اول، کلمۀ اول،بزنند توي سرت؟نمي‌دانم آن‌روز، روز چندم مهر بود هر روزي بود، براي من روز اول مدرسه بود. . .» کیومرث پوراحمد
 

پ.ن۳:ترم اول:بیوشیمی۱ـ بافت ـ آناتومی تنه ـ بهداشت ـ روانشناسی ـ اندیشه ـ زبان عمومی.

پ.ن۴:هفتم مهر تولد سید سبزم مبارک.

بعدا نوشت:همه چیز آرومه...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت10:58توسط تعریف نشده! | |