تبليغاتX
ミ...Insomniac... ミ

ミ...Insomniac... ミ

 

تقریبا سه ساله که از وبلاگ نویسیم میگذره.یک سال تو اولین بلاگم و دو سال اینجا.نمی دونم چی شد که وبلاگ نویس شدم یعنی بدون برنامه ریزی و فکر قبلی یه روزی از روزای کنکوریم که نت بودم خیلی اتفاقی با بلاگفا آشنا شدم ..خیلی اتفاقی یه وبلاگ درست کردم و خیلی اتفاقی تر شدم وبلاگ نویس!!یک سال رو تو بلاگ قبلیم نوشتم که بیشتر از دلگرفتگی های روزهای کنکوریم بهش پناه میبردم و آروم میشدم نوشته هام کمتر از خودم بود خوب اولین تجربه بود و معمولا خواننده جدی نداشتم به جز دو نفر که هنوز اینجارو میخونن..تا اینکه به جایی رسیدم که حس کردم دیگه این نوع نوشتن روحم رو ارضا نمی کنه.. که نیاز دارم به یه فضای جدید..به این که از خودم و روحم بنویسم.. چند ماهی بلاگ نویسی رو گذاشتم کنار تاااا اینکه اینسامنیاک رو ساختم.. با همین قالبی که تو این دو سال حتی یکبار عوضش نکردم.. با همون شعر حسین پناهی گوشه بلاگم.. ولی از وقتی که جواب کنکور اومد و مجبور شدم که به یه شهر دیگه برم حسی خوبی رو که اینسامنیاک بهم می داد رو گم کردم..به جز دو سه ماه اول اگه من تا الان یعنی نزدیک دو سال نوشتم دو دلیل داشت:یکی که با همه وجودم تلاش کردم اون حس رو تو اینسامنیاک دوباره زنده کنم که خیلی کم موفق شدم و دومی به خاطر دوستای خوبی بود که دنیای مجازی و اینسامنیاک بهم داد و اصلا دلم نمی خواست از دستشون بدم.. ولی حالا دوباره به این اطمینان رسیدم که اینسامنیاک هم باید تموم شه.. که اینجا نوشتن هم آرامش قبلیرو بهم نمیده..چند ماهی میشه ه شدم یه خواننده خاموش و حتی نمیتونم واسه کسی کامنت بذارم.. 

نه اینکه بلاگ نویسی رو ببوسم و بذارم کنار ولی دیگه اینجا یعنی اینسامنیاک بروز نمیشه و اگه قرار باشه دوباره برگردم حتما توی بلاگ جدیدی و با یه صحرای دیگه ای که کمتر ازش اینجا نوشتم و بیشتر پشت جمله ها پنهونش کردم.

خیلی دوستون دارم و صمیمانه ممنونتونم که تو این مدت تنهام نذاشتین.

در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

 

خداحافظ

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت20:28توسط تعریف نشده! | |

 

  

 تمام شد... به همین سادگی تمام شد... شنبه های چلچراغ.

 .

 .

 .

 .

 چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر...  دلتنگم.

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت22:11توسط تعریف نشده! |

 

*سال پیش بود که مامان و بابا رفته بودن خونه عمه برگشتنی گشت ارشاد! ماشینشون رو نگه میداره و بابام رو پیاده می کنن و ازشون میپرسن که با مامانم چه نسبتی دارن!!!بابامم میگن که:"تا اونجا که من میدونم ۲۲ ساله همسرم هستن و دو تا هم دختر داریم!!"و نیم ساعت وقتشونو میگیرن و سوال و جواب می کنن تا راضی میشن که بله مامانم همسر بابامه!! عذرخواهی میکنن و میرن!!!

*ماه رمضون امسال بود که رفته بودم کتابفروشی چند تا کتاب خریدم و برگشتنی سوار یه تاکسی شدم که رانندهه شروع کرد به حرف زدن روزه ای..دانشجویی و از این چرت و پرتا که البته من جواب ندادم و بعدش گفت چرا انقد عصبانی هستی بیا باهام دست بده آشتی کنیم!!! منم پولشو پرت کردم تو صورتشو پیاده شدم و رسیدم خونه تا یک ساعت گریه کردم!!

*دیروز بود که خواهرم و دخترعمم رفته بودن کلاس و برگشتنی تو ترافیک آهنگ "بی تو" سیاوش قمیشی رو گذاشته بودن که پلیس نگهشون میداره و از خواهرم میپرسه:ماشین خودته؟ خواهرم:بله پلیس وظیفه شناس!!:از بابات کش رفتی آره؟ خواهرم: نخیر آقا ماشین خودمه. خلاصه سر خواهرم داد میکشن که صدای آهنگت بالا بود!! و آلودگی صوتی ایجاد کرده و ماشینشو میبرن پارکینگ!!!

اینا فقط چند مورد از اقدامات مسئولان وظیفه شناس کشورمه که به بهترین نحو وظیفشونو انجام میدن و امنیت جسمی و روانی شهروندشونو تامین میکنن!!.دیگه گذشتم و حرف نزدم از کسی که تو تاکسی خودشو کاملا بهم میچسبونه و من تقریبا از شیشه دارم پرت میشم بیرون که تنم به تن کثیفش نخوره و گاهی انقد خونم به جوش میاد که باهاش دعوا میگیرم ..گذشتم از کسی که تا میبینه دو تا دختر رانندگی میکنه با ماشینش میفته دنبالمون و هی میره رو اعصابمون و مزاحممون میشه..گذشتم از خیلیا و خیلی از اتفاقاتی که تنهایی تو شهر دانشجوییم برام افتاد...ولی هرگز نمیگذرم از کسی که وظیفش تامین امنیت منه که وظیفه داره مراقبم باشه وظیفه داره بهم احترام بذاره و برعکس هیچ فرقی با اون راننده تاکسی نداره..هرگز نمیگذرم.

پ.ن:بخوانید

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت10:36توسط تعریف نشده! | |

 

بارها اومدم و چند خط نوشتم و پاک کردم و رفتم.پُرم از گفتن...کلمه هایی که تو ذهنم رژه میرن ولی..ولی..تا خواستم بنویسم تا خواستم حرف بزنم همین کلمه ها فرار کردن و هرکدوم جایی توی سلول های مغزم خودشون رو قایم کردن..انگار که می ترسن از اینکه گفته شن..انگار که اون ها هم فهمیدن که نگفتن و ساکت بودن بهتر از گفتن و عواقبشه..این روزها یاد میگیرم بیشتر و بیشتر ساکت باشم..بیشتر برای خودم زندگی کنم حتی اگه جایی درس بخونم که با گذشت سه ترم هیچ موجود زنده ای! نتونست به دنیای درونم وارد شه..حتی اگه بین کسایی باشم که توی زندگی تک بعدیشون غرق شدن..حتی اگه بار دیگر شهری باشم که هرگز دوستش نداشتم و نخواهم داشت..با همه این ها یادگرفتم برای خودِ خودِ خودم زندگی کنم...برای خودِ خودِ خودم از راه رفتن روی برگ های پاییزی و صدای خش خششون لذت ببرم...برای خودم ریه هام رو تا ته پر از اکسیژن کنم و زندگی رو نفس بکشم...باور کردم که زندگی هرگز این شهر و این آدم ها و این روزها نیست..من این روزها خوبِ خوبم.

پ.ن۱:خدایا شکرت...

پ.ن۲:واقعا شرمنده ام که تو این مدت برای کسی کامنت نذاشتم.خوندمتون ولی بعضی وقتا اینجوری میشه!!ببخشایید!

پ.ن۳: ۴شنبه بابام برای کاری اومدن اینجا منم آشپزی کردم واسشون.انقده ازم تعریییف کردن.کلی حال کردم.Baby Girl

پ.ن۴:دو کتابی که خواندنش را توصیه می کنم!:احتمالا گم شده ام و ایام بی شوهری

پ.ن۵:اومده بودم خونه یه فیلم خیلی خوب دیدم به اسم The double life of veronique. فیلمش خوب بودا ولی نصف فیلمه چشامو گرفته بودم آخه فیلم به این خوبی چرا اینجوری میکنینش آخه!چرا جوونای پاک و معصوم جامعه رو گمراه می کنین؟!!ولی واقعا فیلم خوبی بود.ببینین:)

آهنگ نوشت:هنوزم میشه عاشق بود..تو باشی کار سختی نیست...

نوازش_ ابی

بعدا نوشت:داشتم آناتومی میخونم و از دست عضله biceps گریم گرفته بود که سرم رو برگردوندم طرف پنجره اتاقم...داره برف میااااد...دوست دارم فقط باریدنش رو نگاه کنم.

+نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت20:28توسط تعریف نشده! | |

خداحافظی...

صدای بسته شدن در...

چشم های خیس من...

سکوت خونه...

شروع یه ترم جدید...

:(

پ.ن:6 سال تنهایی...6 سال جدایی...6 سال اشک...فقط برای پزشک شدن...فقط همین!

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت22:33توسط تعریف نشده! | |

  آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
  ابر با آن پوستين سرد نمناکش
  باغ بي برگي
  روز و شب تنهاست؛
  با سکوت پاک غمناکش


  ساز او باران ؛ سرودش بـاد
  جامـه اش شولاي عريـاني ست
  ور جز اينش جامه اي بايد؛
  بافته بس شعله ي زر تار پودش باد
  گو برويد يا نرويد؛ هر چه در هر جا که خواهد يا نميخواهد
  باغبان و رهگذاري نيست
  باغ نوميدان؛
  چشم در راه بهاري نيست


  گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد
  ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
  باغ بي برگي که مي گويدکه زيبا نيست؟
  داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد


  باغ بي برگي
  خنده اش خوني ست اشک آميز
  جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
  پادشاه فصل ها پاييز

هرچقدر که غروب های بهاری دلگیرم میکنه..روزهای تابستونیم به بطالت و بیکاری و مگس پرونی میگذره و یا زمستون با این که فصل تولدمه همراه میشه با امتحانات پایان ترم و استرس پاس کردن درس ها ولی ولی ولی عااااشقِ پاییزم.پاییز برای من همون پادشاه فصل های اخوان ثالثِ.عاشق بوی ماه مهرم..بوی کتاب و دفتر تازه..عاشق نشستن رو نیمکت های چوبی که همیشه ردیف اول یا حداکثر دومش به نام من بود(به جز دبیرستان)...عاشق زنگ های تفریحش و اون لقمه هایی که مامان تو کیف میذاشت...هنوزم که هنوزه حال و هوای روزای بچگیم تو ذهنم مونده.نمونشم اینه که بنده در دومین سال دانشجوییم چند روز پیش قاطی بچه مدرسه ای ها شدم و این ها رو خریدم و مهم تر از همه با خریدنش به اندازه ۷سالگیم لذت بردم!!برعکس خیلیا من هرگز روز اول مدرسه گریه نکردم و عاشق درس و مدرسه بودم..عاشق اون مانتو و شلوار سرمه ای و مقنعه سفید که همیشه چند ردیف از موهای جلوم ازش بیرون ریخته بود:) و سرکلاس نقاشی مقنعه رو از سرم میکندم و مینداختمش توی کیف کوچیکمُ (همیشه انقدر توش کتاب و دفتر میریختم که شونه هام درد میگرفت!) وقتی زنگ مدرسه میخورد با جیغ و داد می دوییدم و از کلاس خارج میشدمُ از دست فروش های جلوی مدرسه اون اسکمو و اخته و لواشک های کثیفش رو میخریدمُ لی لی کنان برمیگشتم خونه. بگذریم از این که حس راه رفتن روی برگ ها و لذت بردن از صدای خش خششون زیر پاها از مقطع راهنمایی به بعد به دلیل سرویس دار شدن! ازم گرفته شد...تا این که وارد دبیرستان شدم و حس اینکه " بزرگ شدم!!" و همین حس از سال سوم به بعد بهمون اجازه دست بردن داخل ابروها رو میداد و چون مواجه بودیم با پدیده ای جدید! هر آهنگی که گوش میدادیم یا هر جمله عاشقانه ای که میخوندیم چند تا دونه اشک لپامونو خیس میکرد :)

به هر حال الان سه ساله که از اون روزها فاصله گرفتم.میگم سه سال چون این فاصله برای من از پیش دانشگاهی شروع شد و حال و هوای مهر به خاطر کنکور همون روزها تموم شد.و نتیجش یک سال پشت کنکور موندن من بود و  قبولی در رشته ای که آرزوی همه سال های تحصیلیم بود و البته جدا شدن از دوستایی که ۴سال با هم زندگی کردیم.حالا تنها یادگاریم از اون روزها همین دفتر و خودکارای رنگیشه که با دیدنشون ذوق می کنم..کتابایی که از تو انباری پیدا می کنم و کاغذ های خاک خوردشون رو ورق میزنم و اشک توی چشمام جمع میشه..عکس هایی از صحرایی که حتی بلد نبود دغدغه رو درست بنویسه...همین!

پ.ن:

یه دونه صحرای دو ساله!

+نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت12:48توسط تعریف نشده! | |


بهش میگم:

- چرا من تنهام؟یجور حس تنهایی تو وجودمه...هرکاری میکنم بازم تنهام.

- نمیدونم صحرا...اذیتت میکنه!؟

- آره اذیتم میکنه.خیلی.

- بهش فکر نکن.باشه؟

- بهش فکر نمیکنم.یدفعه میاد سراغم.انگار که درونم متلاشی میشه...انگار که تنها افتادم تو این دنیا.

- اَقربُ اِلیهِ مِن حَبلِ الوَرید...خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره.

- ...  ....

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت1:57توسط تعریف نشده! | |

 
آرام باش عزیز من،
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم،
چشم‌های مان را می‌بندیم،
همه جا تاریکی است،
.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری،
طالع می شود
...
.
شمس لنگرودی
 
 
عذرای عزیزم امیدوارم غم آخرت باشه نمیتونم بگم ناراحت نباش چون نمیشه ولی به این فکر کن که خدا از همه چیز و همه کس مهربون تره از خدا میخوام بهترین ها رو نثار پدر عزیزت کنه.
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت14:46توسط تعریف نشده! |


خدای من!

امشب دلتنگی را دلتنگم

و انتظار را...


+نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت23:2توسط تعریف نشده! | |

خدایا هستی؟یا نه؟

می دونم سرت شلوغه..

می دونم..

بعضی وقتا حس می کنم من یه بازیچه بیشتر نیستم توی دستات...

اگه هستی...

فقط چند ثانیه نگام کن

فقط چند ثانیه.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت0:36توسط تعریف نشده! | |