|
انگار دلت سخت تنگ شده باشد برای کسی.نه برای کسانی!! انگار دلت بخواهد خانه ای داشته باشی در آب. انگار بخواهی خالص باشی پاک پاک ولی همه چیز برگردد .انگار دست هایت را از شب تا صبح بشویی .سیاهی شب سفید شود ولی دست های تو نه. انگار جهان به این فراخی برایت تنگ شده باشد .انگار بغض خفه ات کند. انگار غم شده باشد . . . !!انگار کلمه ها و واژه ها مثل مار و عقرب یا مثل . . . از دهانت بریزد بیرون .انگار خدا را گم کرده باشی درمیان خانه اش. انگار دلت برای معصومیت خودت بسوزد. انگار هی زار بزنی و زار بزنی هی قول بدهی به خودت و هی بزنی زیرش .انگار سردت شده باشد پناه بگیری در گرمای فنجان قهوه ات. انگار عرق کرده باشی و چشمانت از فرط عرق تصاویر مبهمی ببیند .انگار هیچ چیز ارضایت نکند نه کتاب نه ساز نه شعر نه حرف و جمله های قشنگ نه روایت نه عکس های گذشته و نه این زندگی .انگار به شک افتاده باشی .انگار غرق شده باشی در کنج اتاق خودت . . . پ.ن:سهم من یخ زده است . . . بعدا نوشت:میگم این لینکدونی من کجا گذاشته رفته واسه خودش!!!
من عاشقان ناتوان را..عشق های بی امان را دوست دارم..مادران را..قلبهای پاکشان را..اشکهای نابشان را..دستهای گرمشان را..حرفهای از صمیم قلبشان را..شوروشوق چشمشان را..من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم..من دروغ بچگان را..شیطنتهای همیشه بکرشان را..رازشان را..پاکی احساسشان را..خنده های شادشان را..دستهای کوچک وپربارشان را..هر نگاه خالی از نیرنگشان را..اعتماد خالی از تردیدشان را..من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم..نازهای معشوقان زمان را..دل شکستنهای بی منظورشان را..بوسه های گرمشان را..قهرهای تلخشان را..آشتیهای زود هنگامشان را..عشقهای آتشین و پر رنگشان را..قلبهای بی تاب و تنگشان را..آشنایی های پرلبخند شان را..و خداحافظی های پر اشکشان را..گریه های شوقشان را..ضربه های قلبشان را..حرفهای بی حد و مرزشان را..من تمام عشق های جاودان را دوست دارم..لیلی و مجنونمان را..خسرو و شیرینمان را..کوه کن فرهادمان را.. یادم آ مد من خدا را و خودم را وجهان را دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... می پرستم... تا ابد هر جا که هستم انتظار نوشت:راستی چه قدر تا آخرین لحظه باقی مانده ..کی میشود ثانیه ها به پایان برسد..و تو بگویی : انا المهدی. پی نوشت:دلم ماکارونی می خواد
چشمههاي خروشان تو را ميشناسند پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي نام تو رخصت رويش است و طراوت از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد قیصر امین پور پ.ن:گرچه نيستم آهو ولي هستم گدايت يا رضا . . .
گاهی وقتا توی زندگی آدما لحظه ای متولد میشه که روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه.مثل وقتی که یک نفر رو خیلی دوست دارن.مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه.این جور موقع ها آدما حاضرن همه هستی شون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه دلتنگی اون فرد رو ببینن! گاهی وقتا آدما خیلی از هم فاصله دارن.چیزی حدود هزار سال نوری!این جور موقعا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن.بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن.لهجه نگاه همدیگرو با تمام وجود حس کنن و . . . گاهی وقتا آدما می تونن بعد از قرن ها برای چند لحظه دوست داشتنی ترین فرد زندگیشون رو ببینن.این جور موقعا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا زمان برای همیشه متوقف بشه! می خوام فقط یه چیزی رو بدونی.فقط یه چیزو: تمام گاهی وقتای زندگی آدما همیشه های زندگی منه! ! ! پ.ن۱:من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است... پ.ن۲:همیشه مجبوری بایستی و به آنچه پشت سرت افتاده است بنگری.چرا که زندگی چمدانی است که...هیچ گاه درش کاملا بسته نمی شود! ! ! میلاد تهرانی آهنگ نوشت:I can be your hero baby بعدا نوشت:بروزم در SoMeBoDy Is Me
من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم! كودكان را دوست دارم ولي از آينه مي ترسم! سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم ، پس هستم اين چنين مي گذرد روز و روزگار من! حسین پناهی پ.ن۱:ما چیستیم؟ پ.ن۲: آهنگ my immortal رو می تونین از اینجا دانلود کنین. پ.ن۳:ترجمه آهنگ رو هم در ادامه مطلب گذاشتم. پ.ن۴:سارا جون ببخش که دیر شد. پ.ن۵:دعام کنین ۲آبان بافتمو خوب بدم:( پ.ن۶: ۱۳ آبان هم که . . . پ.ن۷:روز دختر رو پیشاپیش تبریک میگم.
قطره؛ دلش دریا می خواست عرفان نظرآهاری پ.ن۱:به من چیزی بگو از عشق...از این حالی که من دارم...من از احساس شک کردن...به احساس تو بیزارم...تو هم شاید شبیه من...تو این برزخ گرفتاری...تو هم شاید نمی دونی...چه احساسی به من داری. این آهنگ رو خیلی دوست دارم.می تونین از اینجا دانلودش کنین. پ.ن۲:بازی وبلاگی به پیشنهاد منیژه جون در ادامه مطلب.
سکوت مبهم فنجان را در تاریکی سرد و نمور فضا که گوئی سالهاست به پا خواستن را انتظار میکشد میشنوی؟!من همچنان فنجان که نه چون قهوه ته نشین شده ام...!قهوه طعم تنهائی من است...!!!سکوتم را بشکن...!فضای خلوتم را بشکن...!فنجانم را بشکن...!وبشکن بشکنی به راه انداز که طعم تنهائی ندهد!!! سالهاست ، که گوئی قرنهاست...!شکستن برایم طعم تلخ و گوارای تنهائیست... عشق، امید، آرزو، غرور...شکست!!! اینجا چیزی دیگر به نام آرامش تقسیم نمیکنند!دیر رسیده ایم...!خاک روبه هایش را هم فروختند...!بیا فراموش کنیم که: بود! که هست! که خواهد بود! که نه!!! که باید بود! که باید باشد! این خود میتواند دلیل آرامش باشد... درددل نوشت۱:من از این خنده های مصنوعی خسته ام...من از نگاه های هرزه مردم این شهر خسته ام...من از این حس تلخ خسته ام...من اینجا تنهایی را نفس می کشم... درددل نوشت۲:...!!...!!بگذریم. پی نوشت:ای همه وجود من نبود تو نبود من...
بروزم در http://somebody-is-me.blogfa.com
با من تماس بگیر خدایا حتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار... پ.ن۱:پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را گرامی دار.زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.تو اما در پی زخمی بزرگ باش تا نوشدارویی شگفت بخواهد .و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست.و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.او که نامش خداوند است. عرفان نظرآهاری پ.ن۲:پرده را برداریم: بگذاریم که احساس هوایی بخورد.بگذاریم بلوغ ٬ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند. سهراب سپهری
ميدانم هيچ صندوقچهاي نيست كه بتوانم رازهايم را توي آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز ميكني. ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني... پ.ن۱:سلام و پوزش بخاطر تاخیر چند روزه. پ.ن۲:و من هستم و تنهایی که گاهی لذت بخش و گاهی آزار دهنده است . پ.ن۳:گاه حرف هایم آن چنان عریان می شوند که از ظاهر شدن در پیش چشمان مخاطب شرم می کنند...! پ.ن۴:دو بازی در ادامه مطلب به پیشنهاد شاید کمی ساده تر
. . . زندگي راستي چه زود ميگذرد. انگار همين ديروز بود. درازناي درد را ميگويم که از بند انگشت شروع ميشد و تا فرق سر تير ميکشيد. راستي که اين قافلۀ عمر چه زود ميگذرد! اول مهر ماه سالي که پشت نيمکت مدرسهاي در جايي از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادريمان بود، تا امروز اول مهر ماه که ايستاده يا نشستهاي در گوشهاي از سرزميني که پدري نيست و زبانش هر چه که هست، مادري نيست. و بالاخره که امروز، در خطي از مدارات دوم يا سوم زمين باز به هم ميرسيم. با کولهباري از خاطرات و يادها. خاطرات و يادهايي که در گذران اينهمه سال جاي جاي کمرنگ و بيرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمي موهاي من و تو. به هم ميرسيم. نگفته، انگار که گفتهايم، گذشتهها گذشته. حالا ديگر نگران سرزمين پدريامان هستيم و زبان مادري بچههايمان. پ.ن۱:یادش بخیر حس زیبای کودکی...حس تازگی...حس رقابت برای نشستن رو نیمکت ردیف اول...مدادهای رنگی و نقاشی های کج و معوج...حس بازی تو حیاط مدرسه...حس زیبای به صدا دراومدن زنگ رفتن به خونه...حس کندن مقنعه و گذاشتنش تو کیف تو راه برگشت به خونه...طعم اون اخته غیربهداشتی از مغازه های غیربهداشتی ترش...حس دوویدن...حس رهایی...یادش بخیر!! پ.ن۲:«. . . «آ» بعد هم «ب». نقطۀ «ب» را که گذاشتم، ضربۀ چوب آمد توي سرم. يعني اشتباه نوشته بودم؟ کلمۀ «آب» را؟ نه، اشتباه نبود. با آنهمه شور و شوق آموختن، «آب»، «بابا» و چند کلمۀ ديگر را پيش از مدرسه ياد گرفته بودم. پس چرا چوب ميخوردم؟ اين راه و رسم مدرسه است که روز اول، کلمۀ اول،بزنند توي سرت؟نميدانم آنروز، روز چندم مهر بود هر روزي بود، براي من روز اول مدرسه بود. . .» کیومرث پوراحمد پ.ن۳:ترم اول:بیوشیمی۱ـ بافت ـ آناتومی تنه ـ بهداشت ـ روانشناسی ـ اندیشه ـ زبان عمومی. پ.ن۴:هفتم مهر تولد سید سبزم مبارک. بعدا نوشت:همه چیز آرومه...
|
About![]()
من Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
شکلک |